س.س
... من گدائی دیدم
در به در می رفت
آواز چکاوک می خواست...
سهراب
یادداشتهای یک نقاش
... من گدائی دیدم
در به در می رفت
آواز چکاوک می خواست...
سهراب
* * *
هجوم آبی
در گشوده شد
با شدت
و دیوار زرد رنگ
با تواضع همیشگی
کبودی ضربه دستگیره را پذیرفت
غریبه ایستاده بود
پنهان در تاریکی
بوی نمناک شب،
اشباح درختان پیر وشاخه های در هم تنیده شان
و کورسوی چراغی در دوردست...
چشم به آسمان دوخت
به عادت دیرینه
در جستجوی ماه
پدر می گفت
ماه که خانه کرد
نشانه باران است
...و ماه خانه کرده بود
خانه ای ابری
پای برهنه اش را روی زمین تب دار لغزاند
در تاریکی به راه افتاد
در فکر باران فردا
مدتی قدم زد
برگشت
در را گشود
به آرامی
تواضع احمقانه دیوار را نمی خواست
کسی نبود
جلوی پنجره نشست
و خودش را نگاه کرد
پیراهن غریبه را به تن داشت
و دید
که سایه اش
در دود آبی سیگاری
که با فندک او روشن کرد
کمرنگ می شود.
ف.ر.ا ۲۰۰۹
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
چه میشد گَرَت بود، سينِ سرودی
كه هفتاد سين گر تو را هست و آن نه
همان هيمهی خشكِ پاری كه بودی.
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
بدين عذرِ لنگت چه كوشی كه گويی:
«سرودِ من اينجا
«نسيمیست،
«كه از بندِ رختی، گذر میكند، روی بامی
«و میداند آنجا
«در آن جامهها، هيچ جان و دلی نيست
«كه از نام و پيغامِ او شاد گردند» و
آهسته مويی:
«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»
در آن سوی اين هستیِ هيمهوارِ تو، گيتی
بر آيينِ آيينهوارش
سرودهست و بر نغمهی خود فزودهست
چه هوهوی باران، چه هيهای رودی.
ولی تو، همانی كه پارينه بودی
نه شعری شكفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
درين آبیِ آبیِ آفتابی
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
چه میشد گرت بود سينِ سرودی؟
شفیعی کدکنی
با کارت پستالهائی که همیشه بین هفته دوم و سوم اسفند پستچی از طرف او می آورد.
بهار خانه من با نام و نشان او آغاز می شود.
و اولین شاخه گلی که برای روز زن میگیرم از اوست...
طاهره جان کارت بهار 87 هنوز با تمبر و آدرس کنار کتابهایم نشسته چرا که توانی نماند تا بمانی
و کارت دیگری با پیام نوروزتان پیروز بر طاقچه بگذاری. نمیدانم چرا آن را در بسته نگه داشته ام !
اکنون بهار هرسال من با تصور روی زیبایت و غم از دست دادنت و هزار و یک خاطره می آمیزد
گوئی روی پل کوچک نهر نیاصرم ایستاده ام شاخه های نو رس سبز کم رنگ بید مجنون می رقصند
و من در راه خانه ات.
************
به قیافه اش نگاه می کنم. خسته است و از حرف زدن گریزان. با نگاهش ملتمسانه
از من می خواهد که به حرفش نگیرم ولی من از سکوت وحشت دارم.
لبریز از سوالم و ناگهان از او میپرسم: راستی اگر عشق رنگ داشت به نظر تو
چه رنگی بود؟
با خشم به من می نگرد. من سکوتش را از او گرفته ام و از طنین صدای خودم در این
وادی خفته می ترسم.به سادگی کسی که میخواهد پاسخی برای رها شدن داده باشد
بدون تعمق می گوید:
آبی
من در حالی که با ملایمت سعی میکنم طنین صدایم....................
...................سیگاری روشن می کند....................چشمهایم را می بندم........
.....پاسخ نمی دهم..............از برابر دیدگانم..................عشقهای آبی زرد سرخ.......عبور...
نه...
عاقبت می گویم:
عشق بی رنگ است.
با لبخندی تمسخر بار و مرموزانه مرا می نگرد و می گوید:
بی رنگی که رنگ نیست.
و من میگویم درست به همین دلیل عشق بیرنگ است.
او باز در پیله سکوت خود فرو رفته و من لبریز از سوال و هراسان از سکوت!
به او مینگرم و او بی رنگ بی رنگ است.
برگزیده از داستان کوتاه "اگر عشق رنگ داشت"
به قلم طاهره مدرس پور
انگشتم را
روی سطح زرد گونه اش می کشم
از آن فاصله بوی خاصش را حس می کنم
چشمانم را می بندم
تشنه می شوم
تشنه سُر دادن ذغالم
روی آن
و بعد
محو کردن گرده ها
با انگشتانم
...جرعه ای قهوه
دود غلیظ و باریک چوب کبریت
و کارهای انباشته ...
من هم روزی
انگشتهای زغالی ام را
درباغچه خواهم کاشت
سبز خواهند شد ،سبز خواهند شد
ســـــــــبز
مثل انگشتان جوهری فروغ
...اما
انگشتان من قبلا
سبز شده اند
وقتی میخواستم خورش نعنا بپزم !
چه تشابه مبتذلی...
موزیک ویدئوی دموکراسی از لیونارد کوهن
مهرانگیز کار
2008.10.14
روزآنلاین
زن وقت نماز صبح، هنوز آفتاب نزده خودش را به بهشت زهرا رساند. یکراست رفت سراغ یک قبر که گلدانی با گلهای پلاسیده بالای آن بود و درختچه ای کوچک و نحیف کنارش کاشته بودند. درختچه خیلی مانده بود تا سایه بدهد. زن گلدان را چپه کرد. هر یک از تکههای شکسته آن را با خشم و گریه کنان به سویی پرتاب کرد. خاک گلدان بر چادر سیاهش نشست. دستهایش را بالا برد و بر آن روح پلید که جسمش زیر خاک آن قبر بود لعنت فرستاد. اشکهایش با خاک گلدان در هم آمیخت. گلهای پلاسیده صورتی را یکی یکی از وسط خاک بیرون میکشید و زیر پا له میکرد. کینهورزی پایانی نداشت. زن راضی نمیشد. درختچه کوچک و نحیف را از ریشه بیرون کشید. شاخ و برگ تازه روییده اش را تکه تکه کرد. ریشه مرطوب بود. جوانهها شاداب و رو به رشد. زن صیحه کشید: تو لیاقت گل و گیاه نداری!
خلوت گورستان جای امنی بود. زن از دور می دید کسانی دارند کفن و دفن هایی را سامان می دهند و مزاحمی در کار نبود. آسمان آبی به این درجه از کینه و خشم شهادت می داد و سینه اش پر شده بود از خشم و کینه رها شده از درون پر درد این زن.
میخواستم چیزی بنویسم، نمی دانستم چه؟...پس فقط می نویسم . هر چه...
حال وروزم بد نیست خوب هم نیست .
حس شامه ام ضعیف شده یا مثل گذشته ها نیست.
به گذر عمر زیاد فکر میکنم وسعی در قبولاندن آن به خودم.
دورنمای چندان خوبی نیست!
زیاد به فکر وطن نیستم، دخترکها همه زندگی ام شده اند
کتاب توپ مرواری و حاجی آقا ی هدایت را از لس آنجلس خریدم
و خواندم
لذتبخش بود خیلی زیاد
هفته ای ۵ روز آشپزی میکنم ، هفته ای یک روز ماشین لباسشوئی را روشن میکنم
هفته ای ۷ روز رانندگی میکنم و ۲۴ ساعت روز و شب هم به دنبال فرصتی برای
نقاشی کردنم
چرخ یکنواخت زندگی مانند برده ای ما را به انتهای خط میبرد تا زمان پیاده شدنمان
فرا رسد. تا کی ؟ تا کجا؟